تبليغاتX
طراوت باران

طراوت باران

ترجمه های زهرا طراوتی

بنام خدا

مورچه و ملخ

آمبروز بیرس

یک روز سرد زمستانی  ملخ در خانه مورچه را زد تا از ذخیره  زمستانی اش کمی به او غذا بدهد.

مورچه گفت:"وا! جیک  جیک مستونت بود فکر زمستونت  نبود؟"

ملخ گفت:" اتفاقا" بود. اما رفیق ! تو جاشو پیدا کردی وهمه رو جمع کردی بردی!" 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:51  توسط زهرا طراوتی  | 

ترجمه

بنام خدا

خرگوش و لاک پشت

آمبروز بیرس

از آنجا که خرگوش  مدام لاک پشت را به خاطر کندی اش دست  می انداخت قرار گذاشتند تا مسابقه ای برپاکنند.مقام قضاوت را هم گذاشتند  به عهده روباه.با هم مسابقه را شروع کردند:خرگوش  در بالاترین حد سرعتش دوید ولاک پشت  که فقط نیتش این بود که رقیبش  خودش را خالی کند خیلی آهسته حرکت کرد.همین طور که سلانه سلانه می رفت در مسیرش به خرگوش برخورد که یک گوشه به خواب رفته بود پس فرصت را غنیمت شمرد و تا جایی که می توانست به سرعتش افزود و بالاخره خسته و کوفته به خط پایان رسید و مدعی پیروزی درمسابقه شد.

روباه گفت:"نه جونم! یه چند ساعتی میشه خرگوشه مسابقه رو برده  جخ برگشت که تو رو تشویق  کنه!"  
 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:45  توسط زهرا طراوتی  | 

بنام خدا

خراشی روی بینی

فیلیپ میلت

22روزمحاصره در کانال...ارتش 500نفر از نیروهایش را از دست داده است.من اما فقط بینی ام خط افتاده آنهم ازعبور شلیک تیری که درجا همسنگرم را از پا درآورد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:29  توسط زهرا طراوتی  | 

ترجمه

بنام خدا

جای خالی

نوشته:جنا اسمیت

 

فکر کرد:" خودشه .صداش از راهرو می یاد.باز مثل همیشه گوله های برف چسبیده به چکمه هاش"

"هی مرد گنده با کفش نیای تو. بندازشون تو ایوون"

و آماده شد بگوید:"بی زحمت اون برفا رو هم از رو کتت بتکون!"

سوپ داغ , لباس خشک,یه ساعت تلوزیون و تعریف ماجرای روزانه. و آنقدر نگاهش کند تا خوابش بگیرد.

 اما صدافقط صدای خش خش برف بود و انعکاس تلالوخورشید که به اتاقش تابیده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:54  توسط زهرا طراوتی  | 

ترجمه

 

بنام خدا

زیر سایه خورشید لمیدن

نوشته : جوانا لی لند

ازم چیزی نپرس عزیزم!گفتم که حرف خاصی واسه تعریف کردن ندارم.من فقط همسایه شون بودم. آره اونجا زندگی می کردند همون خونه کوچکی که اون گوشه جا خوش کرده بغل درختهای انجیر.آره عزیز دلم ! من همه چیز رو دیدم نه اینکه دزدکی دید زده باشم همیشه سرم به کار خودم گرم بوده. اما خب یه جسد چیزی نیست که بشه ازش به سادگی گذشت. زمانی که مریض بود می اومدند و می رفتند بعد هم که مرد شروع کردند به شیون و زاری. من هم رفتم تا به دو دختر تسلیتی گفته باشم دیدم که دارند جنازه اش را مثل یه بره بی زبان بیرون می برند  . گذاشتندش توی قبر و روش هم خاک ریختند .  آره عزیزم همه اش عین حقیقته. چهار روز بعد وقتی آبها از آسیاب افتاد و همه سر کارشون بر گشتند دختر ها بدون اینکه به احدی چیزی بگن یک جور کشیش خبر کردند . اون هم قرص و نترس  جلو تر از همه  راه افتاد و یک عده هم  دنبالش. خودت می تونی حرف و حدیث ها رو تصور کنی!  به قبر که رسیدند جلو کل ده  شروع کردند به نبش قبر . نه من که نرفته بودم . فکر می کردم نباید چیز جالبی باشه که یک مشت آدم رو تحریک کنی و دنبال خودت بکشونی. اما خب اشتباه کرده بودم. کشیش این کارو کرد . اهالی می گفتند دریچه قبر و برداشت و صداش زد! مردم گیج و ویج همدیگرو نگاه کرده بودند ودو دختر هم برادرشون رو بغل کرده بودند. مردم هاج و واج برگشته بودند . یه عده هیجان زده یه عده هم هنوز گیج و گنگ.

بعدش چی شد؟ هیچی! کشیشه برگشت سر کارش و هیاهو که خوابید رفتم سراغ دو خواهر گفتم اگه کمکی از دستم بر میاد انجام بدم . اونها هم خواستند مراقبش باشم اول  فقط واسه چند ساعت بعد صبح آوردند شب برگردوندندآخر سر هم ازم خواستند واسه همیشه نگهش دارم  بهشون گفتم آخه من یه زن بیوه ام...و البته غرورم هم اجازه نداد کمترین چیزی ازشون بگیرم . اذیت و آزار؟! نه بابا. خدا خیرت بده آخه اون چه اذیتی می تونه واسم داشته باشه! خودت که داری میبینی همیشه می شینه همونجا . من هم باهاش گپ می زنم  خب بله ! چی بگم بالاخره هر آدمی هماغوشی می خواد البته اگه خودم راضی باشم ... نه اون زبان بسته آزاری واسم نداره فقط دلش می خواد بشینه همونجا زیر سایه خورشید و لم بده!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:50  توسط زهرا طراوتی  | 

من خواب دیده ام که نمی ماند این روزگار وحشت و دلتنگی...

بنام خدا

باران گرفته کار جنون در من
                             ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:20  توسط زهرا طراوتی  | 

وقتی دلمان برای شیطان تنگ می شود!

بنام خدا

شبي با شيطان

کار شده برای سایت لوح

تشنة آن‌ام که کتابي در دست بگيرم و آن‌چنان قصه مجذوبم کند و لابه‌لاي نوشته‌ها غرق شوم که چيزي از زمين و زمان نفهمم.

چيزي شبيه هانتا شخصيت بي‌هياهوي هرابال(تنهایی پر هیاهو نوشته بهومیل هرابال ترجمه پرویز دوایی که یادش به خیر مرحوم اسدی پیشنهاد خواندنش را داده بود) که به گفته خودش وقتي چيزي مي‌‌‌‌‌‌‌‌خواند، در حقيقت نمي‌خواند، جمله‌هاي زيبا را به دهان مي‌اندازد، مثل آب‌نبات مي‌مکد، يا مثل ليکوري مي‌نوشد، تا آنکه انديشه مثل الکل در وجودش حل شود، در دلش نفوذ کند، در رگ‌هايش جاري شود، و به ريشه هر گلبول خوني برسد.

مدت‌ها بود در جستجوي کتابي بودم که با کلمه کلمه‌اش خلوت کنم نه آنکه خلوتم را پر کنم. به قول هانتا کتابي نه براي تفنن و وقت‌کشي يا بهتر خوابيدن، دنبال چيزي مي‌گشتم که خواب از چشم بگيرد که رعشه به تن بي‌اندازد... .

کتاب را بدست گرفتم و لذتي را تجربه کردم که هانتا در کارگاه تاريک و نمور، کنار طبلة خرد کنندة کاغذ باطله‌اش... :

مرشد و مارگريتا نوشتة ميخائيل بولگاکف... .

چيزي که مرا مجذوب کرد، اولين خطوط سحر کننده کتاب بود:

«غروب يک روز گرم بهاري دو مرد، برليوزو بزدومني، زير ساية درختان تازه سبز شده زيزفون قدم مي‌زنند و در گرماي عصر مسکو به نوشيدن آب زردآلوي گرم قناعت مي‌کنند که ناگهان مردي خارجي که نه بلند است نه کوتاه، با دندان‌هاي روکش‌دار طلايي و پلاتيني ظاهر مي‌شود. او دهان کم و بيش کج دارد و چشماني سبز و سياه (اين همة تصوير و توصيفي است که بولگاکف از شيطان چشم سرخ شاخدار سُم‌دار ارائه مي‌دهد!) به برليوز مي‌گويد امشب سرش بريده خواهد شد آن‌ هم توسط زني روسي! و هنوز چيزي نگذشته که برليوز (که شک ندارد مرد دستش انداخته) در حالي که مي‌خواهد از خيابان گذر کند، پايش بي‌اختيار روي سنگفرش مي‌لغزد و به طرف قطار سُر مي‌خورد، قطاري که راننده‌اش زني است اهل روس!

برليوز بينوا زير چرخ‌هاي قطار ناپديد مي‌شود و چيز گرد تيره رنگي بر سنگفرش مي‌غلتد و از روي جدول به خيابان مي‌افتد. سري از تن جدا شده!...»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 8:18  توسط زهرا طراوتی  | 

بوسه

 

بنام خدا

عاشقا نه هایی از  پابلو نرودا

هیچ کس بیشتر از من

 نمی خواهد سر به بالشی بگذارد

که پلک های تو در آن

درهای دنیا را به روی من می بندد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:25  توسط زهرا طراوتی  | 

داستان کوتاه

بنام خدا

قصه باران

...

هیچ کس نمی دانست و نمی توانست حتی حدس هم بزند که الان موجودی دارد توی شکم خانم معلم وول می خورد.

...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:24  توسط زهرا طراوتی  | 

جنازه شما را به چه کسی باید تحویل داد؟!

بنام خدا

یادداشتی بر "زندگی جنگ و دیگر هیچ"

و آثار دیگرش

 

- زندگی یعنی چه؟
جواب احمقانه‌ای دادم: «زندگی لحظه‌ای‌ است بین تولد و مرگ»
-مرگ یعنی چه؟
-مرگ وقتی است که همه چیز تمام می‌شود.
-مثل زمستان؟ وقتی برگ‌ها می‌ریزند؟ اما عمر یک درخت با زمستان تمام نمی‌شود. نه؟
- ولی برای آدم‌ها این طور نیست. وقتی کسی مُرد برای همیشه مرده و دیگر زنده نمی‌شود.
- این که نمی‌شه. این درست نیست.
- چرا الیزابتا، حالا دیگه بهتره بخوابی!
- من حرف‌های تو را قبول ندارم. فکر کنم وقتی کسی بمیرد مثل درخت‌ها در بهار دوباره زنده می‌شود!»
(از متن کتاب)

when I shall die, I shall go to paradise, because on thise earth I have lived in hell
وقتی که بمیرم به بهشت خواهم رفت، چون روی زمین در جهنم زیسته‌ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:28  توسط زهرا طراوتی  |